آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد!

 

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد و هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمیخواست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود. همزمان با غروب خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند ولی در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد “چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود !!!”

 با خود می گفت : “اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود. بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم.”

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند. پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد.

راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد. بعد از ظهر بود که به آنجا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید. به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد. پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود. سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد. در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و همزمان با غروب آفتاب خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

 

مرو به خانه ارباب بی مروت دهر

که گنج عافیت در سرای خویشتن است

                                           حافظ

                             

/ 40 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی قدوسی

مگر با پول نمی شه حج و نماز و روزه رو خرید؟ پس هرکسی پول داشت دو دنیا را داشت (( صادق هدایت ))

علی قدوسی

............. در اين بن بست ............. دهانت را می بويند مبادا که گفته باشی « دوستت می دارم » دلت را می بويند روزگار غريبی است، نازنين! و عشق را کنار تيرک راهبند تازيانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد. در اين بن بست کج و پيچ سرما آتش را به سوختيار سرود و شعر فروزان می دارند. به انديشيدن خطر مکن روزگار غريبی است نازنين! آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است. نـــور را در پستوی خانه نهان بايد کرد. آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر، با کُنده و ساطوری خون آلود روزگار غريبی است نازنين! و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد. کباب قناری بر آتش سوسن و ياس روزگار غريبی است نازنين! ابليس پيروزمست سور عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد. ::. احمد شاملو .::

علی قدوسی

افلاطون را گفتند : چرا هرگز غمگین نمی شوی ؟ گفت : دل بر آنچه نمی ماند ، نمی بندم . . . سلام : درود بر شما . به روزم با باغِ فردوس

علی قدوسی

هنگامی که با منش پاک ، تو را با سرود های ستایش فرا می خوانم . . . آگاه هستم که مرا برای رهبریِ روانِ مردمِ جهان گماشته ای و از پاداشی که تو ای اهورا برای کردار نیک می بخشی خبر دارم و آماده ام تا زمانی که مرا تاب و توان است : به مردم بیاموزم که به سوی راستی راه پویند . :::. زرتــشـــــت .::: . . . . . .

دختر باران

سلام به دوست عزیز و همیشگی ام آدم برفی امیدوارم سلامت و روزها به کامتان شیرین باشد [لبخند][گل]

نفس

سلام عزیزم بیا پیشم ...... آپم... [گل]

saber

خیالت راحت در خاطر کسی ماندگار شدیٰ که لحظه های نبودنت را با بودن تمام دنیا معامله نمیکند....[بوسه]

شيـــطان (ورود به جهنم)

سلام دوست من ، با 4 تا پست جدید آپــم. به 4 تا بودنش نگاه نکنا ، طولانی نیست ، کوتاه و جذابه ، ارزش سر زدن رو داره. حتما بیا ، همین الان بیا چند تا هم نظر بده ، مــررررررررســـی

رها راد

خیال آشنایی بر دلم نگذشته بود اول نمیدانم چه دستی طرح کرد این آشنایی را

تارا

تامل برانگیز بود ممنون.