تکیه ام به...

 

برادران یوسـف وقتـی می‌خواسـتند یوسف را به چـاه بیفکنند، یوسف لبـخندی زد.

 یهودا (یکی از برادران) پرسید: چـرا خندیدی؟ اینجا که جای خـنده نیـست!

یوسـف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسـی می‌تواند به من اظهار دشـمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم!

 اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد.

 

/ 2 نظر / 38 بازدید
شاعر شنیدنی ست

مثل همیشه یه پست بی نظیر/مرسی اینجا همیشه یه چیز خوب برای خوندن هست

گل یخ

[لبخند]سلام و ایام به کام حکایت زیبا و آموزنده ای بود ممنون [گل] الهی و ربی من لی غیرک [گل]